زين العابدين شيروانى
414
بستان السياحه ( فارسي )
تخميرش از صحبت فقر املال نكرفت و هركز دل محبّت منزلش از اهل انزوا كدورت نپذيرفت و اين دليلى واضح و برهانى لايح است بر استقامت راى و ثابت بودن در امور و راسخ شدن در كارها و پاس حقوق و تواضع و غيرت و رفق و مروّت و حسن عهد و شفقت و وفا رباعى منكر تو بدان كه ذو فنون آيد مرد * در عهد و وفا نكر كه چون آيد مرد از عهدهء عهد اكر برون آيد مرد * از هرچه كمان برى فزون آيد مرد آن شهريار مدّت پنج سال نافذ الفرمان ولايت كيلان بود و در آن مدّت بطريق رعيّتپرورى و عدالتكسترى سلوك نمود كه مزيّتى بر آن متصوّر نبود چون اهل آن ديار مستحقّ آن نعمت نبودند با ولىنعمت خود كفران نمودند لاجرم حضرت بارىتعالى آن نعمت را از آن كروه بازكرفت و از آن تاريخ احوال اهل كيلان اختلال پذيرفت كتاب رياض السّياحه بنام نامى آن شهريار مزيّن كرديده و باسم سامى ملازمان آن معرفت شعار به انجام رسيده است شمّه در آن كتاب ببيان اوصاف آن كامكار شده هركه خواهد بدانجا رجوع نمايد راقم در اين مقام معروض مىدارد كه به اعتقاد فقير در طايفهء قاجار بلكه در اين روزكار چنين نقش دلربا و چنين مظهر خوشادا كم ظهور نموده اكر راست خواهى در هر ايّام و در هر شهر و عام چنين يارى و چنين شهريارى كمتر بوده شعر سالها بايد كه تا يك مرد حق آيد پديد * بايزيد اندر خراسان با اويس اندر قرن ماهها بايد كه تا اين كردش كردون شبى * عاشقى را وصل بخشد يا غريبى را وطن قرنها بايد كه تا يك سنك اصلى ز آفتاب * لعل كردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن كسى چه كويد از خصايل آن جناب و چه نويسد از فضائل آن مالك رقاب كه با حسن صورت و كمال شوكت و در ريعان جوانى و عنفوان زندكانى از اين و آن كذشته و با حق سبحانه آشنا كشته و با اهل عرفان قرين و با ارباب ايقان همنشين شده و در تعظيم علماء ساعى و در تكريم عرفا داعى هم پافتادكان را دستكير و هم دلدادكان را ظهير است مصراع از كمالش هرچه كويم بيش بود اكرچه شعر و شاعرى مرتبهء دون و نسبت به فطرت عاليش زبونست امّا چون طبع كراميش موزون و سليقهء ساميش بنظم كفتن مقرونست لهذا كاهى جهة طبعآزمائى اشعار آبدار مىفرمايد اين ابيات از آنجا مع كمالات است غزل جستيم تو را زهى تمنّا * ديديم تو را زهى تماشا نقش تو درون ديدهء ما * چون كوهر پاك و قعر دريا يكدم بكذار تا نشينيم * در سايهات اى درخت طوبى و له ايضا اى جذبهء خيالت بر هر خيال غالب * تا در حضور مائى ما از خوديم غايب برخواست از سر جان آن كو نشست با تو * ببريد از دو عالم آن كو تراست طالب شمشاد و سرو بيد است قد تو نخل طوبى * خورشيد و ماه ذرّه است روى تو نجم ثاقب و له ايضا تا عكس تو در دو ديدهء ماست * ما را به دو كون ديده بيناست در ديدهء ما نمىنهى پاى * پيداست كه بيم غرق درياست بيم است كه خلق را بسوزد * آبى كه در آتش تو پيداست ما را تو بهشت نقد امروز * كر وعدهء ديكران به فرداست و له ايضا تو سست عهدى و ما سختروى در طلبيم * تو را تمام طرب ما تمام در تعبيم بزلف پركرهت اوفتادهايم عجب * توئى چو ماه چرا ما به عقدهء ذنبيم خراب آن لب ميكون و چشم مخموريم * نه همچو خلق اسير سلالهء عنبيم به پيش حكم تو از فرق تا قدم كوشيم * براى ذكر تو از پاى تا بفرق لبيم ز كيمياى محبّت كه ريخت در دل ما * عجب نباشد اكر زرد روى چون دهنبيم اكرنه مهر رخت سرزند ز مشرق دل * سياهروى چو شاميم و تيرهدل چو شبيم بنخل عشق تو آويختم و ليك چه سود * كه دست كوته از آن شاخهاى پررطبيم مكش تو خطّ خطا بر وجود ناقص ما * كه ما بدفتر عشّاق فرد منتخبيم و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر محمّد خان بن محمّد قلى خان اميريست نيكنهاد و كبيريست صافاعتقاد والد خان والاشان از اعاظم امراى آقا محمّد خان بود و در خدمت آن شهريار منصب سركشيكچىباشيكرى داشت و آن امير معرفت مصير از اويماق قوانلو و از طايفهء شهريار و در فضائل انسانى و كمالات نفسانى مقدّم بر اكثر طوايف